هیوماسر

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست…

خواجه حافظ شیرازی

طبقه بندی موضوعی

دهانه طوفان

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۷:۴۳ ب.ظ
خود را سوار بر قایق کوچک و دنجی تصور کنید که یک غروب دل انگیر و چشم نواز را نظاره می کنید. نیمه خورشید در آب پنهان شده و بر سطح آب تلالو درخشانی را ایجاد کرده است. دریا آرام است و تکان های کوچک قایق، هم چون لالایی مدهوش کننده ای است. قدر این لحظات را می شناسید؛ می دانید این همان لحظاتی است که سه سال برای رسیدن به آن پارو زده اید. اما شرایط همین گونه باقی نمی ماند. ناگهان بارانی شدید می گیرد و طوفانی بر پا می شود. چیزی تا شب باقی نمانده است. تماما خیس می شوید و دید خود را از دست می دهید. جهت نما تان را پیدا نمی کنید. یک آن به خودتان می آیید، ذهن تان را آرام می کنید و سعی می کنید به دانش تان پناه ببرید. جهت را پیدا می کنید. قایق تان را از آب خالی می کنید و می خواهید به مقصد و مقصودتان برسید. 
داستان کوچکی که تعریف کردم یک داستان واقعی ست! داستان یک من دانشجو دندان پزشکی است در طوفان دهان بیمار! 

+ هنوز یک ماه از شروع سال جدید گذشته، پس مبارک تون باشه! :-)

  • Huma Saur

من دلم می خواهد

يكشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

امشب برای تولد یک دوست، به کافه ای آشنا رفته بودم. کافه ای دنج و متفاوت. کافه ای که شخصیت پیرمردی دانا و تنها و هیزم شکن را، توی یک کوهستان دور افتاده برای من تداعی می کرد. راهروی ورودی با نرده های چوبی و فرش قرمز، در و میز و صندلی های چوبی، نمای کاملا شیشه ای مشرف به خیابون چهارباغ عباسی، کاشی کاری های گل و بوته ی لاجوردی و زرد، دیوارهای فیروزه ای، دوربین های قدیمی روی پیشخوان، سه تار گوشه ی کافه، چراغ های علاالدین کنار میزها، کتاب های بزرگ علوی بزرگ روی میزها و در آخر پخش بوی تند قهوه و موزیکی دلنشین در فضا. توی این مقطع از زندگی چه لذتی بالاتر از اینکه توی یک کافه، با روحی اصیل و نجیب بنشینی و بنوشی. به زندگی ات فکر کنی درحالیکه شاهد جریان زندگی بقیه ی انسان ها هم هستی. اجتماع، زیبایی، فلسفه و... به خوبی معنا می گیرند.

نمیشه پیش بینی کرد فردا چه حلقه هایی از زنجیره زندگی در هم تنیده میشن. کامنت پست قبل، امشب روی تخته یک کافه نوشته میشه. شاید به قول سهراب سپهری زندگی همین فهم نفهمیدن ها ست. 


+ عنوان از شعر "زندگی یعنی چه؟"  ِ "سهراب سپهری".

  • Huma Saur

آیدا... لبخند آمرزشی ست!

چهارشنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۳۶ ب.ظ

هر روز پیکره احساساتم بزرگ تر و تراش خورده تر می شود و من، خود پیکر تراش خودمم. اون قدر بینا شدم که بتونم جزئی از پیکره "خودم" را ببینم.

روزهای دل پذیر و پرمشغله ای دارم؛ از شش صبح تا شش عصر و گاه طولانی تر. هر صبحم را با یک فنجون چای سبز شروع و شب ها خودم را میهمان یک فنجون گل گاو زبان با یک شاخه نبات می کنم. خوب آموختم چرایی و چگونگی مراقب خود بودن را. هر آنچه را که تا به الان به دست آورده ام، دارایی کوچکی است از دوست داشتن و دوست داشته شدن. حتما شما هم به چشم یقین دیده اید که الان ِما بازتاب کودکی و تجربه های ماست. باور کنیم همه همانند هم هستیم، نیازی نیست به خودمان و به یکدیگر سخت بگیریم، خودمان را محکوم و محبوس به تنهایی کنیم و از تنهایی به ترس و درد برسانیم. آغوش فضای بزرگی ست، کهکشانی ست عظیم؛ دریغ نکنیم.


+ عنوان از "احمد شاملو" عزیز.

  • Huma Saur

I learned

جمعه, ۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۴۳ ب.ظ

هر گاه صحبت از یک رابطه می شه، می ترسم! می ترسم از دو راهی های زیادی که بعد از ورود به یک رابطه سر راهم قرار می گیرند. می ترسم که تصمیمی اشتباه بگیرم، می ترسم وظایفم را نشناسم، می ترسم بی تجربگی ام بر عقل و احساسم پیشی بگیره. گذر زمان، دوران دانشجویی و زندگی مجردی من رو به دختری مستقل تر، با اراده تر و با قدرت تعقل بیشتری تبدیل کرده. در چند هفته گذشته شرایط جدیدی را تجربه کردم و دوست دارم با شما هم در میان بزارم. روزهای زیادی از چند هفته گذشته من و تنها یکی از هم اتاقی هام توی اتاق بودیم. باور کردنی نیست! مثل یک بحران بود. مثل یک چالش! باید حواسم را بیشتر جمع رفتارم می کردم،  بیشتر به او توجه می کردم، باید هر دو مراقبت بیشتری برای گرم نگه داشتن جو بین مون می کردیم. راستش بیشتر خودمون را در معرض دوری از هم و ایجاد تومور سکوت حس می کردم. انگار باید جای خالی سه نفر دیگه را هم جبران می کردیم. تا به الان، تا به همین بیست و چند سالگی ام پایان هر مسئله ی پیش اومده ای، یاد گرفتم که راه گشای اون در توکل، تعقل، صبر و قناعت بوده.

  • Huma Saur