من جان تو‌ام کسی نبیند جان را

گاهی اوقات، فقط و فقط گاهی اوقات، لحظاتی پیش می‌آیند که می‌دانی برای یک بار، تنها برای یک بار بعد از چندین و چند سال بر سر راهت قرار گرفته‌اند. آن لحظه تمام جانت از اعماق وجودت بر می‌آید و به زبانت منتقل می‌شود، می‌خواهی آن چند کلمه را بگویی آن چند کلمه‌ای که تمام انرژی‌ات، تمام برنامه‌هایت، تمام تو را در خود احاطه دارد. آن کلمات را بگویی و آزاد شوی. ای کاش می‌توانستم آن جمله سه کلمه‌ای را به زبان بیاورم. ای کاش می‌شد آن جمله را بگویم و در آغوش گرفته می‌شدم.


پرسیدم از او واسطهٔ هجران را / گفتا سببی هست بگویم آن را

من چشم توام اگر نبینی چه عجب / من جان توام کسی نبیند جان را

ابوسعید ابوالخیر


  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷

یا علی

گاهی اوقات توی زندگی خصوصی و یا حرفه کاری‌ام حس زنده و عمیقی در مورد از دست دادن کنترل شرایط را با تمام وجودم حس می‌کنم. حسی که گاهی من را شدیدا به چالش می‌کشونه. مثالی از حرفه تحصیلی‌ام بزنم. این تابستون برای این که مهر اختمام به سه سال گذشته بزنم و شروعی قدرتمند داشته باشم برای مهم‌ترین سه سال زندگی‌ام؛ چه خصوصی چه کاری، که سه سال آخر تحصیل دانشگاهی‌ام در این مقطع هم محسوب میشه، پاره وقت در مطب و درمانگاه دندان‌پزشکی آبزرو می‌ایستادم. این آبزرو ایستادن چند فایده شاخص داشت. یک، ذهنم را وادار به فکر کردن بین نسلی کرد. بهم یاد داد هم به سه سال آینده فکر کنم هم ده سال آینده و هم سی سال آینده. دو، چرا ! بهم یاد داد بهترین کارها نتیجه پاسخ دادن به بنیادی‌ترین چراها ست. این اتفاقات و هر اتفاق دیگه ای هرگز نمی تونه حس شناور بودن در جهان هستی را در من از بین ببرد اما شاید بتونم این حس را در خودم قوی کنم که من حداقل یک قایق کوچک دارم که حاصل تلاش های خودمه. در این تابستان اولین‌هایی را تجربه کردم که برام از لذت‌بخش‌ترین‌ها بود:

  1. دیدن اولین  کیست انتهای ریشه (priapical cyst) پس از کشیدن ریشه‌های دندان آسیاب (molar) شیری یک دختر بچه هفت ساله. به دختر بچه گفته بودم درد داشتی دستم را فشار بده. 
  2. اولین باری که سوزن و نخ بخیه و اسفنج منعقد کننده خون را دیدم که برای خانمی که به دیابت نوع II مبتلا بود و خونریزی نسبتا شدیدی داشت استفاده شد. (+)
  3. اولین باری که نوعی از درد را شناختم که بیمار دندان مولر بالا پوسیده داشت و عفونت به سینوس اطراف بینی گسترش پیدا کرده بود.
  4. و مهم تر از همه اولین باری که تعامل منطقی و سودند با بیمار را یاد گرفتم بالاخص رفتار با کودکان را، ارزش جایزه دادن بهشان را!
  • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

دولتت آباد

یکی از لذت‌های بزرگ زندگی‌ام مطالعه کتاب‌های محمود دولت آبادی ست. چه شب‌هایی که در خوابگاه از سر اشتیاق و بغض و سردرگمی نون نوشتن جناب‌شان را خواندم و چه حال در این شب‌های پاییزگونه تابستانی که با کلیدر به سر می برم. از خوندنش سیر نمیشوید؛ اعتماد داشته باشید. به گفته خودشان این شاهنامه ای است به نثر. این چند قسمت از جلد یک کتاب کلیدرشان است:


غروب. غروبی تازه بود. وضع و حالی تازه بود. بیابانی تازه. مارال تا امروز بسیار بر این بیابان و غروب گذر کرده بود، اما آن را چنین به جان احساس نکرده بود. روز رنگی دیگر می‌گیرد هنگام که روزگار تو زیر و زبر شده است. غروب سرخ است یا تیره؟ تو چگونه‌اش می‌بینی؟ تا چگونه‌اش ببینی! شب نورباران است، هنگام که قلب بر فروز باشد. غروب گنگ است، اگر مارال قلبی گنگ داشته باشد، اگر روحی گنگ داشته باشد. غروب گنگ بود.


بگذار بگذرد. اینش مهم نیست. لحظه‌ها هرچه کش بیایند، جای روح فراخ‌تر می‌شود. ثقل می‌شکند. شکسته‌هایش در لحظه‌ها جاری می‌شوند. شکسته‌هایش شکسته‌تر می‌شوند. خرد می‌شوند. نرم می‌شوند. جا می‌افتند. عادی می‌شوند. عادت می‌شوند. فقط بگذرند. فقط اگر بگذرند. همین قدر که چشم در چشم نباشد و جان، پناه امنی بیابد راهی گشوده می‌شود. راهی گشوده می‌شود. جان آدمی، آسمانی بی‌پایان است. به ظاهر ایستاده است، اما همان‌ دم، دور از نگاه ما می‌تپد. می‌جوشد. گسسته و بسته می‌شود. بر هم می‌خورد. آشفته می‌شود. توفان. ابرهای تلنبار. تیرگی آذرخش. باران فرو می‌کوبد. سیل ویرانگر. خرابی. اینک آفتاب. ابرها سبک شده‌اند. سپید شده‌اند. گریخته‌اند. آسمان برجاست. آسمان برجاست. آبی. آبی. چه بود آن‌چه گذشت؟

  • پنجشنبه ۱۵ شهریور ۹۷

کلاف ذهن

شوق دانستن از تردید زاده می شود؛ نه از ندانستن.


نمیدانم جمله فوق را کجا و از چه کسی خوانده ام. اما اگر مغز انسان پرینتر داشت شک ندارم صدها صفحه کاغذ از سوالات و موضوعات نیمه کاره از مغز من خارج می شد. انگار داخل ذهنم انفجار نظرات رخ داده در صورتی که توقع دارم این انفجار یک انفجار عظیم اطلاعات باشه. اما به شکل تاسف برانگیزی این طور نیست. انگار افکارم بین دو سر طیف لذت و روان خوش مانده اند. یعنی مانند اینکه من سی هزار تومان پول دارم، با این پول میتوانم یک پیتزا بخرم یا میتوانم خرج خرید یک کتاب یا شارژ سیم کارتم کنم و تا یک ماه راحت باشم. انگار افکارم جایی بین تقابل جبر روزگار به عبارتی قبول سرنوشت با انکار سرنوشت به عنوان یک نقص سیستماتیک که غالبا به عصبانیتم منجر میشه، گیر افتاده باشه. انسان بودن چگونه است؟ منصفانه و عادلانه پاسخ این پرسش چیه؟ تلاش کنیم واقع بین باشیم. واقعیت تنها سر نخ برای رسیدن به حقیقته.


+ همیشه سعی کردم به کائنات و انسان ها بیشتر از آنچه که میبینم فکر کنم. اما یک شاخه گل روی میز چطور می‌تونه بعد از هر گذر از کنار اون ذهنت رو از افکار ناخوشایند چند لحظه قبل نجات بده؟ به طور اعجاب انگیزی مثل وزیدن نسیم داخل مغز می مونه.

  • شنبه ۱۰ شهریور ۹۷

در همین روزنامه به دور سبزی

روزها و ماه هاست که در هیچ کتابی چند خط آرامش و حرف دلم را نخوانده ام. انگار دیگر آن قدر زندگانی کرده ام که دیگر چشمانم به دنبال آن چند خط، در روزنامه به دور سبزی هم نمی گردند.

  • دوشنبه ۵ شهریور ۹۷

Mr. Bin

مسئول شب برای حضور و غیاب آمده بود. کمی سر موضوعی صحبت کردیم. چند شب پیش گیف مستر بین را همگی دیده بودیم. به محض رفتن او، همگی دست هامان به سمت سقف بود! اما اقبال ما! او ناگهان در را باز کرد و ما انگار هم زمان سرهامان به خارش افتاده بود!!
+ لحظه نوشت!
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷

بارها یک روز

زمانی که خوش حال هستید، غمگین اید، تنها یید، زمانیکه مانند من بیمار شدید و در رختخواب به سر می برید؛ چه فیلمی را برای بارها بعد از بارها و بارها نگاه می کنید؟ 

One Day - 2011 film - British-American drama - 7/10 IMDb - 1:47 hours
  • دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۷

بعضی انسان ها

بعضی از آدم های زندگی ات می شوند آن نقطه روشن و معطر ذهن و چشم و گوش و دهانت! بعضی می شوند آن گلبرگ های رز صورتی بین دفترت. بعضی می شوند عطر گل یاس امین الدوله. بعضی می شوند آهنگ ناردون مازیار فلاحی. بعضی می شوند داستان اول کتاب حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه مستور. بعضی می شوند آن ستاره گوشه آسمان.  بعضی می شود اولین اسپرسویی که خوردی. و گاهی "بعضی انسان ها"ی زندگی مان انگشت شمارند اما آن قدر بزرگ اند و قوی که برایت نهایت اند.

+ مهربانی اکتسابی ست. برای دستیابی به آن تلاش کنید.

  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷

اردی بهشت

نمی دانید چه شوری بر پاست! اصفهان را می گویم ... بهشتی بر پا شده است! کوه صفه در مه فرو رفته. می دانید؟ از معجزه برای تان می گویم! آسمان صاف و آبی ست. باران مداوم صورت و تن شهر را می شوید. درختان توت، این درختان نماد نیکویی این شهر، به ثمر رسیده اند. نفس کشیدن در هوایش برابر استشمام عطر گل محمدی و یاس امین الدوله شده است. قدم زدن در این فصل را با چه می توان معاوضه کرد؟


  • جمعه ۷ ارديبهشت ۹۷

دهانه طوفان

خود را سوار بر قایق کوچک و دنجی تصور کنید که یک غروب دل انگیر و چشم نواز را نظاره می کنید. نیمه خورشید در آب پنهان شده و بر سطح آب تلالو درخشانی را ایجاد کرده است. دریا آرام است و تکان های کوچک قایق، هم چون لالایی مدهوش کننده ای است. قدر این لحظات را می شناسید؛ می دانید این همان لحظاتی است که سه سال برای رسیدن به آن پارو زده اید. اما شرایط همین گونه باقی نمی ماند. ناگهان بارانی شدید می گیرد و طوفانی بر پا می شود. چیزی تا شب باقی نمانده است. تماما خیس می شوید و دید خود را از دست می دهید. جهت نما تان را پیدا نمی کنید. یک آن به خودتان می آیید، ذهن تان را آرام می کنید و سعی می کنید به دانش تان پناه ببرید. جهت را پیدا می کنید. قایق تان را از آب خالی می کنید و می خواهید به مقصد و مقصودتان برسید. 
داستان کوچکی که تعریف کردم یک داستان واقعی ست! داستان یک من دانشجو دندان پزشکی است در طوفان دهان بیمار! 

+ هنوز یک ماه از شروع سال جدید گذشته، پس مبارک تون باشه! :-)

  • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷
بدون سر و صدا، سخت تلاش کن
اجازه بده موفقیتت سر و صدا کنه!
Designed By Erfan Powered by Bayan