امروز و فردا

و امروز هم آخرین روز شد، آخرین روزی که به شب می‌رسه و خونه ام. دیروز مثل تمام آخرین روزهایی که هنوز راهی دانشگاه و خوابگاه نشدم؛ تمام لباس‌های پدر رو اتو و تموم خانه را تمیز و مرتب کردم. حتی اون ریزه‌کاری‌هایی که به چشم نمیاند رو هم انجام‌ دادم. چمدونم رو از گوشه اتاقم بیرون کشیدم و یکسری از وسایل رو داخلش چیدم مثل کتاب‌ها و مدارک و لباس‌های رسمی، کمی هم جای خالی گذاشتم برای مرباها و ترشی‌های مادر. اعتراف میکنم که دلتنگ آسمون صاف و پرستاره شب‌های شهرم میشم، دلتنگ غرق شدن توی نور ماهتاب و یا دلتنگ نفس‌های خواهرم وقتی سرش روی شونه منه و به خواب رفته اما دلم حکم رفتن هم می‌کنه.اما نسبت به قبل قلبم یک تفاوتی کرده اونم این که گوشه‌ای ازش اطمینان داره و آرومه، اطمینان به این که بعد از تموم شدن تحصیلم به شهر کوچک خودم برمی‌گردم و مثل پسرعموها و دخترعموهام شهر‌های بزرگ رو برای زندگی انتخاب نمی‌کنم. برای گفتن جمله قبل دو سال  سردرگم بودم و حالا این تصمیم نسبتا قطعی رو گرفتم. هرگز فکر نمی‌کردم اینقدر این موضوع زود بیاد سراغم و پاسخ بهش به این شدت روم تاثیر بزاره. حداقل برای آینده تصمیم گرفتم و ناآروم نیستم.

  • چهارشنبه ۲۲ شهریور ۹۶
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بدون سر و صدا، سخت تلاش کن
اجازه بده موفقیتت سر و صدا کنه!
Designed By Erfan Powered by Bayan