لحظه آخر

مامان قرآن رو گرفت و من قرآن رو بوسیدم و از زیر اون چند بار گذشتم. ده دقیقه دیگه تا حرکت اوتوبوس مونده بود و ما هنوز خونه بودیم. سریع سوار ماشین شدیم که مامان گفت آب نریختم. بابا گقت: دیگه دیره شده. مامان مخالفت کرد. بابا در پارکینگ رو باز کرد و با شلنگ کار رو یکسره کرد. همه میخندیدیم. این لحظات شیرین ترین و ناب ترین اند. دعا و سایه‌ والدین‌مون بمونه برامون.


  • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶
آوو کادو
آمین :-)
:-)
🍁 غزاله زند
ای جان.چقدر شیرین :) 
:-))
مهنـ دس
:)) فک کنم شیرینی زندگی همیناس نه اونایی که توی اینستا میبینیم .
موافقم باهاتون :-)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بدون سر و صدا، سخت تلاش کن
اجازه بده موفقیتت سر و صدا کنه!
Designed By Erfan Powered by Bayan