من دلم می خواهد

امشب برای تولد یک دوست، به کافه ای آشنا رفته بودم. کافه ای دنج و متفاوت. کافه ای که شخصیت پیرمردی دانا و تنها و هیزم شکن را، توی یک کوهستان دور افتاده برای من تداعی می کرد. راهروی ورودی با نرده های چوبی و فرش قرمز، در و میز و صندلی های چوبی، نمای کاملا شیشه ای مشرف به خیابون چهارباغ عباسی، کاشی کاری های گل و بوته ی لاجوردی و زرد، دیوارهای فیروزه ای، دوربین های قدیمی روی پیشخوان، سه تار گوشه ی کافه، چراغ های علاالدین کنار میزها، کتاب های بزرگ علوی بزرگ روی میزها و در آخر پخش بوی تند قهوه و موزیکی دلنشین در فضا. توی این مقطع از زندگی چه لذتی بالاتر از اینکه توی یک کافه، با روحی اصیل و نجیب بنشینی و بنوشی. به زندگی ات فکر کنی درحالیکه شاهد جریان زندگی بقیه ی انسان ها هم هستی. اجتماع، زیبایی، فلسفه و... به خوبی معنا می گیرند.

نمیشه پیش بینی کرد فردا چه حلقه هایی از زنجیره زندگی در هم تنیده میشن. کامنت پست قبل، امشب روی تخته یک کافه نوشته میشه. شاید به قول سهراب سپهری زندگی همین فهم نفهمیدن ها ست. 


+ عنوان از شعر "زندگی یعنی چه؟"  ِ "سهراب سپهری".

  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶
قالب رضا
چقدر زیبا و دقیق حستون رو توی اون لحضه، نوشتید
ان شالله همیشه حالتون خوب باشه
ممنونم، و برای شما انشالله.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
بدون سر و صدا، سخت تلاش کن
اجازه بده موفقیتت سر و صدا کنه!
Designed By Erfan Powered by Bayan