هیوماسِر

humasaur

امیدوار چنانم که کار بسته برآید
وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید

سعدی

منوی بلاگ

۵ مطلب با موضوع «آنچه که از زندگی می‌دونیم» ثبت شده است

تو اتوبوس واحد دانشگاه نشستم. به صفحه گوشی ام نگاه میکنم ،ساعت 5:30 بعد از ظهره؛ هوا تقریبا تاریک شده. پرده واحد رو کنار میزنم و دست خیالاتم از دستم رها میشه. آلارم گوشی ساعت شش صبح زنگ زد. اووف باز هم دوشنبه شد و کلاس هفت و نیم ِکمپلکس. از رخت خواب خنک دم صبح بلند میشم و موهام رو جمع میکنم. صبحانه میخورم و راهی دانشکده میشم. کلاس پشت کلاس، دستکش لاتکس پشت دستکش و تماس پشت تماس. ساعت پنج شده و دانشکده به جز بخش لابراتور تاریکه. بلاخره دست از کار میکشم و روپوش رو در میارم و راهی خوابگاه میشم و امیدم به شام آماده خوابگاه و هم اتاقی ای که برام چای درست بکنه است. 
حالا فکرش رو بکن. ساعت 5:30 بعد از ظهر شده. راهی خونه میشم. ماشین رو پارک میکنم. دلم تنگ پسر شش ساله و دختر چهار ساله ام شده، میبوسمشون .میرم تو اتاق و لباسم رو عوض میکنم. دست و صورتم رو میشورم و کتری رو روی اجاق میزارم. سهم شیر و میوه و ناهار بچه ها رو تو یخچال چک میکنم که خورده باشند. گوشت و سبزیجات رو از فریزر در میارم. به نشیمن برمیگردم و بچه ها خودشون از نگاهم میفهمند که باید از صفحه تلویزیون دور بشوند. کنارشون میشینم و از روزشون میپرسم. پیغام گیر تلفن رو چک میکنم و هم زمان ربات ها و ماشین های پسرم رو به اتاقش میبرم و مدادرنگی ها و دفتر دخترم رو جمع و نقاشی هاش رو نگاه میکنم. صدای کتری میاد و دوباره به آشپزخونه بر میگردم. چای رو دم میکنم. صدای اذان بلند میشه. وضو میگیرم و چادرم رو به سر میکنم. سعی میکنم جلو دید بچه ها نماز بخونم. چه دعاها که بشه تو قنوت این نماز کرد. دعا کرد و اجابت بشه و صدای آشنا و دلنشین چرخش کلید در توی گوشم طنین انداز بشه و لبخند به لبم بیاد.
زندگی سخت شده و سخت تر بشه، ما باشیم و نوای بی نوایی ... .

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۶ ، ۲۱:۱۹
Huma Saur

الان تو ترمینال نشستم و منتظرم. به آدم ها نگاه می‌کنم . بیشتر به کفش هاشون نگاه میکنم، رفتار نجیبانه تریه! از دور چه فرقی بین آدم هاست؟ هیچی! چه فرقی می‌کنه اسپرت مارک اصلی به پا کرده باشی یا یک اسپرت زهوار درفته. چه فرقی می‌کنه با  بوت چرم اصل یا یک بوت با چرم ترک خورده راه بری. چه فرقی می‌کنه آدم خجسته خسته ای مثل من باشه که چهار زانو روی صندلی خالی فلزی ترمینال نشسته و بی‌خیال کف کفشش و لباس تیره تمیز و اتو کرده شده باشه با هر کس دیگه ای که اینجا وجود داره. زندگی رو سخت نگیریم.

+:پریشب بود قفل کمد رو با سنجاق قفلی باز کردم، اووه من یک دخترم، این کار در شأن یک دختر نیست!! :-)

۱ نظر ۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۲۵
Huma Saur

مامان قرآن رو گرفت و من قرآن رو بوسیدم و از زیر اون چند بار گذشتم. ده دقیقه دیگه تا حرکت اوتوبوس مونده بود و ما هنوز خونه بودیم. سریع سوار ماشین شدیم که مامان گفت آب نریختم. بابا گقت: دیگه دیره شده. مامان مخالفت کرد. بابا در پارکینگ رو باز کرد و با شلنگ کار رو یکسره کرد. همه میخندیدیم. این لحظات شیرین ترین و ناب ترین اند. دعا و سایه‌ والدین‌مون بمونه برامون.


۳ نظر ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۶
Huma Saur


و امروز هم آخرین روز شد، آخرین روزی که به شب می‌رسه و خونه ام. دیروز مثل تمام آخرین روزهایی که هنوز راهی دانشگاه و خوابگاه نشدم؛ تمام لباس‌های پدر رو اتو و تموم خانه را تمیز و مرتب کردم. حتی اون ریزه‌کاری‌هایی که به چشم نمیاند رو هم انجام‌ دادم. چمدونم رو از گوشه اتاقم بیرون کشیدم و یکسری از وسایل رو داخلش چیدم مثل کتاب‌ها و مدارک و لباس‌های رسمی، کمی هم جای خالی گذاشتم برای مرباها و ترشی‌های مادر. اعتراف میکنم که دلتنگ آسمون صاف و پرستاره شب‌های شهرم میشم، دلتنگ غرق شدن توی نور ماهتاب و یا دلتنگ نفس‌های خواهرم وقتی سرش روی شونه منه و به خواب رفته اما دلم حکم رفتن هم می‌کنه.اما نسبت به قبل قلبم یک تفاوتی کرده اونم این که گوشه‌ای ازش اطمینان داره و آرومه، اطمینان به این که بعد از تموم شدن تحصیلم به شهر کوچک خودم برمی‌گردم و مثل پسرعموها و دخترعموهام شهر‌های بزرگ رو برای زندگی انتخاب نمی‌کنم. برای گفتن جمله قبل دو سال  سردرگم بودم و حالا این تصمیم نسبتا قطعی رو گرفتم. هرگز فکر نمی‌کردم اینقدر این موضوع زود بیاد سراغم و پاسخ بهش به این شدت روم تاثیر بزاره. حداقل برای آینده تصمیم گرفتم و ناآروم نیستم.

+ این پی‌ام رو از هم‌اتاقی و هم‌رشته‌ام بخونید و این پی‌ام‌ها رو از هم اتاقی ترم یکم. نمیشه کمتر از جون دوستشون داشت.

+تصویر هم دندون پیش دائمیه از سه جهت.

۲ نظر ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۲:۲۴
Huma Saur

از امروز، لذت بردن از تابستون برای من شروع شده؛ لذت بردن از زیستن در تاب‌ستان‌ها و تاک‌ستان‌ها! گرچه تا قبل از این هم کمتر از لذت نبوده؛ بیدار شدن صبح ها قبل از طلوع آفتاب و دم‌کردن چای همراه با غنچه گل‌محمدی و درس‌ خوندن در خنکی حیاط خانه و بعد بیدار شدن بقیه اعضا خانواده و خوردن صبحانه باهم و دوباره درس‌خوندن و درس‌خوندن تا ظهر؛ و بالاخره روز امتحان علوم پایه هم رسیدن و خدا رو شکر به خوبی رد شدنش‌. اما بعد از اون قسمت دشوار تر شروع شد و به هر بی‌خوابی و نگرانی و دویدن هم بود time's up. و حالا یسر بعد از عسر اومده، مرحله آیٙرون*های مملوء از شور و هیجان برای فول شارژ شدن. تابستون‌تون خوش! :-)

* به گویش شهر من یعنی شب نشینی. 
 تصویر رو هم چند روز پیش کشیدم و نیمرخ دندان‌های شیری‌‍‍ـه :)

۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۱۵
Huma Saur