اعتیاد به آدرنالین

دو روزه که امتحانات شدیدم! تمام شده، ذهنم و خودم احساس راحتی و آزادی داریم اما بدنم، معتاد به آدرنالین (epinephrine) توی خونم شده و دائم بهم آلارم میده یک کاری بکن، یک کار جالب، یک کار جدید. بدن فرق بین هیجان و اضطراب را نمی‌فهمه فقط نسبت به اون واکنش نشون می‌ده و میگه شرایط را بهتر کن. فکر می‌کنم این یکی از دلایل رقصیدن های ما بعد از امتحانات‌ و شرایط اضطراب‌آور باشه. این اعتیاد خوبیه!! :-)

  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷

یا علی

گاهی اوقات توی زندگی خصوصی و یا حرفه کاری‌ام حس زنده و عمیقی در مورد از دست دادن کنترل شرایط را با تمام وجودم حس می‌کنم. حسی که گاهی من را شدیدا به چالش می‌کشونه. مثالی از حرفه تحصیلی‌ام بزنم. این تابستون برای این که مهر اختمام به سه سال گذشته بزنم و شروعی قدرتمند داشته باشم برای مهم‌ترین سه سال زندگی‌ام؛ چه خصوصی چه کاری، که سه سال آخر تحصیل دانشگاهی‌ام در این مقطع هم محسوب میشه، پاره وقت در مطب و درمانگاه دندان‌پزشکی آبزرو می‌ایستادم. این آبزرو ایستادن چند فایده شاخص داشت. یک، ذهنم را وادار به فکر کردن بین نسلی کرد. بهم یاد داد هم به سه سال آینده فکر کنم هم ده سال آینده و هم سی سال آینده. دو، چرا ! بهم یاد داد بهترین کارها نتیجه پاسخ دادن به بنیادی‌ترین چراها ست. این اتفاقات و هر اتفاق دیگه ای هرگز نمی تونه حس شناور بودن در جهان هستی را در من از بین ببرد اما شاید بتونم این حس را در خودم قوی کنم که من حداقل یک قایق کوچک دارم که حاصل تلاش های خودمه. در این تابستان اولین‌هایی را تجربه کردم که برام از لذت‌بخش‌ترین‌ها بود:

  1. دیدن اولین  کیست انتهای ریشه (priapical cyst) پس از کشیدن ریشه‌های دندان آسیاب (molar) شیری یک دختر بچه هفت ساله. به دختر بچه گفته بودم درد داشتی دستم را فشار بده. 
  2. اولین باری که سوزن و نخ بخیه و اسفنج منعقد کننده خون را دیدم که برای خانمی که به دیابت نوع II مبتلا بود و خونریزی نسبتا شدیدی داشت استفاده شد. (+)
  3. اولین باری که نوعی از درد را شناختم که بیمار دندان مولر بالا پوسیده داشت و عفونت به سینوس اطراف بینی گسترش پیدا کرده بود.
  4. و مهم تر از همه اولین باری که تعامل منطقی و سودند با بیمار را یاد گرفتم بالاخص رفتار با کودکان را، ارزش جایزه دادن بهشان را!
  • شنبه ۲۴ شهریور ۹۷

Mr. Bin

مسئول شب برای حضور و غیاب آمده بود. کمی سر موضوعی صحبت کردیم. چند شب پیش گیف مستر بین را همگی دیده بودیم. به محض رفتن او، همگی دست هامان به سمت سقف بود! اما اقبال ما! او ناگهان در را باز کرد و ما انگار هم زمان سرهامان به خارش افتاده بود!!
+ لحظه نوشت!
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷

اردی بهشت

نمی دانید چه شوری بر پاست! اصفهان را می گویم ... بهشتی بر پا شده است! کوه صفه در مه فرو رفته. می دانید؟ از معجزه برای تان می گویم! آسمان صاف و آبی ست. باران مداوم صورت و تن شهر را می شوید. درختان توت، این درختان نماد نیکویی این شهر، به ثمر رسیده اند. نفس کشیدن در هوایش برابر استشمام عطر گل محمدی و یاس امین الدوله شده است. قدم زدن در این فصل را با چه می توان معاوضه کرد؟


  • جمعه ۷ ارديبهشت ۹۷

دهانه طوفان

خود را سوار بر قایق کوچک و دنجی تصور کنید که یک غروب دل انگیر و چشم نواز را نظاره می کنید. نیمه خورشید در آب پنهان شده و بر سطح آب تلالو درخشانی را ایجاد کرده است. دریا آرام است و تکان های کوچک قایق، هم چون لالایی مدهوش کننده ای است. قدر این لحظات را می شناسید؛ می دانید این همان لحظاتی است که سه سال برای رسیدن به آن پارو زده اید. اما شرایط همین گونه باقی نمی ماند. ناگهان بارانی شدید می گیرد و طوفانی بر پا می شود. چیزی تا شب باقی نمانده است. تماما خیس می شوید و دید خود را از دست می دهید. جهت نما تان را پیدا نمی کنید. یک آن به خودتان می آیید، ذهن تان را آرام می کنید و سعی می کنید به دانش تان پناه ببرید. جهت را پیدا می کنید. قایق تان را از آب خالی می کنید و می خواهید به مقصد و مقصودتان برسید. 
داستان کوچکی که تعریف کردم یک داستان واقعی ست! داستان یک من دانشجو دندان پزشکی است در طوفان دهان بیمار! 

+ هنوز یک ماه از شروع سال جدید گذشته، پس مبارک تون باشه! :-)

  • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

من دلم می خواهد

امشب برای تولد یک دوست، به کافه ای آشنا رفته بودم. کافه ای دنج و متفاوت. کافه ای که شخصیت پیرمردی دانا و تنها و هیزم شکن را، توی یک کوهستان دور افتاده برای من تداعی می کرد. راهروی ورودی با نرده های چوبی و فرش قرمز، در و میز و صندلی های چوبی، نمای کاملا شیشه ای مشرف به خیابون چهارباغ عباسی، کاشی کاری های گل و بوته ی لاجوردی و زرد، دیوارهای فیروزه ای، دوربین های قدیمی روی پیشخوان، سه تار گوشه ی کافه، چراغ های علاالدین کنار میزها، کتاب های بزرگ علوی بزرگ روی میزها و در آخر پخش بوی تند قهوه و موزیکی دلنشین در فضا. توی این مقطع از زندگی چه لذتی بالاتر از اینکه توی یک کافه، با روحی اصیل و نجیب بنشینی و بنوشی. به زندگی ات فکر کنی درحالیکه شاهد جریان زندگی بقیه ی انسان ها هم هستی. اجتماع، زیبایی، فلسفه و... به خوبی معنا می گیرند.

نمیشه پیش بینی کرد فردا چه حلقه هایی از زنجیره زندگی در هم تنیده میشن. کامنت پست قبل، امشب روی تخته یک کافه نوشته میشه. شاید به قول سهراب سپهری زندگی همین فهم نفهمیدن ها ست. 


+ عنوان از شعر "زندگی یعنی چه؟"  ِ "سهراب سپهری".

  • يكشنبه ۱۳ اسفند ۹۶

آیدا... لبخند آمرزشی ست!

هر روز پیکره احساساتم بزرگ تر و تراش خورده تر می شود و من، خود پیکر تراش خودمم. اون قدر بینا شدم که بتونم جزئی از پیکره "خودم" را ببینم.

روزهای دل پذیر و پرمشغله ای دارم؛ از شش صبح تا شش عصر و گاه طولانی تر. هر صبحم را با یک فنجون چای سبز شروع و شب ها خودم را میهمان یک فنجون گل گاو زبان با یک شاخه نبات می کنم. خوب آموختم چرایی و چگونگی مراقب خود بودن را. هر آنچه را که تا به الان به دست آورده ام، دارایی کوچکی است از دوست داشتن و دوست داشته شدن. حتما شما هم به چشم یقین دیده اید که الان ِما بازتاب کودکی و تجربه های ماست. باور کنیم همه همانند هم هستیم، نیازی نیست به خودمان و به یکدیگر سخت بگیریم، خودمان را محکوم و محبوس به تنهایی کنیم و از تنهایی به ترس و درد برسانیم. آغوش فضای بزرگی ست، کهکشانی ست عظیم؛ دریغ نکنیم.


+ عنوان از "احمد شاملو" عزیز.

  • چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶

I learned

هر گاه صحبت از یک رابطه می شه، می ترسم! می ترسم از دو راهی های زیادی که بعد از ورود به یک رابطه سر راهم قرار می گیرند. می ترسم که تصمیمی اشتباه بگیرم، می ترسم وظایفم را نشناسم، می ترسم بی تجربگی ام بر عقل و احساسم پیشی بگیره. گذر زمان، دوران دانشجویی و زندگی مجردی من رو به دختری مستقل تر، با اراده تر و با قدرت تعقل بیشتری تبدیل کرده. در چند هفته گذشته شرایط جدیدی را تجربه کردم و دوست دارم با شما هم در میان بزارم. روزهای زیادی از چند هفته گذشته من و تنها یکی از هم اتاقی هام توی اتاق بودیم. باور کردنی نیست! مثل یک بحران بود. مثل یک چالش! باید حواسم را بیشتر جمع رفتارم می کردم،  بیشتر به او توجه می کردم، باید هر دو مراقبت بیشتری برای گرم نگه داشتن جو بین مون می کردیم. راستش بیشتر خودمون را در معرض دوری از هم و ایجاد تومور سکوت حس می کردم. انگار باید جای خالی سه نفر دیگه را هم جبران می کردیم. تا به الان، تا به همین بیست و چند سالگی ام پایان هر مسئله ی پیش اومده ای، یاد گرفتم که راه گشای اون در توکل، تعقل، صبر و قناعت بوده.

  • جمعه ۴ اسفند ۹۶

ما درون سوخته ایم بیرون شده ای چند؟

شروع جدید همیشه خوبه، یک از فیلم های وودی آلن را از آرشیو بیارید بیرون و از موزیک متن منحصر به فردش لذت ببرید و پیش به سوی بی خیالی نسبت به گذشته.

+امیرخسرو دهلوی
  • يكشنبه ۱۲ آذر ۹۶
بدون سر و صدا، سخت تلاش کن
اجازه بده موفقیتت سر و صدا کنه!
Designed By Erfan Powered by Bayan